دستانت
حلقه میزنند به دور کمرم...
این تنها <پرانتز> دوست داشتنی زندگی من است...
با آرزوی سالی خوش و رسیدن به آرزوهای زیبایتان . . . سال نو مبارک من رفتم ... دیگه باهات قهرم... دیگه دوست ندارنم... و چقدر دلم می خواهد بشنوم: کجا بچه ی لوس...؟ غلط می کنی که می ری...! مگه دست خودته... رفتن به این راحتی نیست...! اما نمی دانم چه حکمتی ست که همیشه میشنوم:... به جهنم...!! منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران ، دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را ، آشتی کن با خدای خود تو غیر از من ، چه می جویی؟ تو با هر کس به غیر از من ، چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا ، من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را ، بجو ، ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما ، و عاشق میشوم بر تو ، که وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم ، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را ، گرچه بشکستی ، ببینم ، من تورا از درگهم راندم؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ، اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام ، آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمی فهمد ، به نجوایی صدایم کن ، بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران ، دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد "سهراب سپهری" مجنون به قصه ات برگرد .... اینجا همه ی فاحشه ها لیلی شده اند .... غم دانه دانه می افتد روی صورتم .... شور است طعم نبودنت ... نمیدانند ... رو به راهی هستم که تو رفته ای !!! کاش میشد فقط وقتی ناراحتیم از دنیاش براش نگیم, کاش میشد وقتی که خوشحالیم فقط برای یکبار بهش چشمک بزنیم, کاش میشد وقتی که داریم اشک شوق میریزیم سرمون رو رو به آسمونش بگیریم و فقط یه لبخند کوچیک بزنیم, کاش میشد یادمون باشه خدا همیشه هست هر ثانیه,هر دقیقه,هر ساعت, هستش و داره بهمون نگاه میکنه, کاش دیگه از درد و خستگی هامون براش نگیم, کاش که عاشقش باشیم و فقط براش بخندیم, اونم همین رو دوست داره لبخند بنده هاشو. دستانت حلقه میزنند به دور کمرم... این تنها <پرانتز> دوست داشتنی زندگی من است... شب،چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش ای روی تو صبح امید در دل شب،بوسه ی ما را که دید قصه پردازی،در این صحرا نبود چشم غمازی،به سوی ما نبود غنچه خاموش او چون گل شکفت بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت با خبر از راز ما گردید شب بوسه ای دادیم و آن را دید شب بوسه را شب دید و با مهتاب گفت ماه خندید و به موج آب گفت موج دریا،جانب پارو شتافت راز ما گفت و به دیگر سو شتافت قصه را پارو به قایق باز گفت داستان دلکشی زان راز گفت گفت قایق هم به قایقبان خویش آنچه را بشنید از یاران خویش مانده بود این راز اگر در پیش او دل نبود آشفته از تشویش او لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد با زنی آن راز را ابراز کرد گفت با زن مرد غافل،راز را آن تهی طبل بلند آواز را لاجرم،فردا از آن راز نهفت قصه گویان،قصه ها خواهند گفت زن به غمازی دهان وا می کند راز را چون روز افشا می کند رهی معیری این ترم هم با همه خوبیا و بدیاش با همه سختیا و خاطراتش گذشت امتحانامم بد نبود تمام تلاشمو کردم دلم حسابی براتون تنگ شده بود امیدوارم حالتون خوب باشه ببخشید اگه نتونستم بهتون سر بزنم دوستون دارم... دلم حسابی براتون تنگ شده بود بخدا خیلی درگیر بودم درگیر همه چی جز درس...... از همه دوستانی که تو نبودم باوفاییشونو نشون دادنو منو شرمنده کردن ممنونم روز و روزگارتون چطوره خوش میگذره؟؟؟ بعد پایانترم حتما جبران میکنم....... دوستووووون دارم بازم برام دعا کنین... فصل کلاسا شروع شده و باید بریم دانشگاه........ قراره امروز راه بیفتم منو ببخشین که این مدت بهتون سر نزدم.... امیدوارم منو ببخشین ولی قول میدم تو اولین فرصت بهتون سر بزنم تا اوضاع رو سر و سامون بدم شاید یه خورده طول بکشه ولی قووووووووووووول میدم بیام پیشتون برام دعا کنین ترم خوبی باشه و معدل الف شم دلم براتون تنگ میشه دوووووووستووووووووون داااااااااارم خیلی زیاااااااااااد حلالم کنین خداحافظ به امید دیدار.......... پشت سر هر معشوق،خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري. و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي،بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر... و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد. معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز. تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي. اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش بدعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد ۱.دوستت دارم،نه بخاطر شخصیت تو،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. ۲.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. ۳.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد،به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. ۴.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. ۵.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. ۶.هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد. ۷.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. ۸.هرگز وقتت را برای کسی که حاضر نیست وقتش را برای تو بگذراند،نگذران. ۹.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را،به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. ۱۰.به چیزی که گذشت غم مخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. ۱۱.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که کسی که تو را آزرده،دوباره به او اعتماد نکنی. ۱۲.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. ۱۳.زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری. استاد پاسخ داد:تنها یک راه وجود دارد:زندگی با عشق چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد استاد رفت و همین سوال را پرسید -تنها یک راه وجود دارد:زندگی با شادی شخص اول تعجب کرد،اما به من توصیه دیگری کردید استاد گفت:نه دقیقا همین توصیه را کردم. (عشق شادی است عشق آزادی است عشق آغاز آدمیزادی است) "هوشنگ ابتهاج" او جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت،خدا سکوت کرد.در نهایت دلش گرفت و گریست.خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم،حالا یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به جار و جنجال و بد و بیراه از دست دادی تنها یک روز باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. ـاما با یک روز چه کاری می توان کرد؟ خدا گفت:آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمیابد هزار سال هم به کارش نمی آید.و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن. با خود گفت:وقتی فردایی ندارم نگهداشتن این یک روز چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد،زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند. او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را بدست نیاورد،اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید وبه آنها که او را نمیشناختند سلام کرد. و برای آنها که او را دوست نداشتند از ته دل دعا کرد،او در همان یک روز با همه آشتی کرد و خندید،سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او در همان یک روز،زندگی کرد. اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت،کسی که هزار سال زیسته بود........... هر که آمد و چیزی خواست.یکی بال برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز،یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از هستی نمیخواهم،نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی و نه پایی،نه آسمانی و نه دریا...تنها کمی از خودت...تنها کمی از خودت را به من بده. وخدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد،حال تو همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شود.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا،جز خدا نباید خواست. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را کجا میبری؟ فرشته جواب داد:میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.
![]()

شیطــان
وقتی سیب را چیدم
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست
تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری . .
یا ماندن در بهشـــت را ..
کاش میشد فقط هروقت که دلمون میگیره پیش خدا نریم و شکایت نکنیم,

بنویسید به دیوارسکوت ، عشق سرمایه هر انسان است...
بنشانید به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شیطان است.
و بدانید که فردا دیر است.
و اگر غصه بیاید امروز، تا همیشه دلتان درگیر است....
پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی صداقت برود ،
و بکارید به هر خانه گلی ، که فقط بوی محبت بدهد !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

